|
ادبیات
|
v
خموشانه
به گردِ خویشتن نشسته ایم
که تنها
مرگ
بی اجازه
سخن می گوید.
و چشم ها
که روزَنی را ماند
تا درون را
فاش کند
شب ها
ستاره ای به گرد ماه
می چرخد.
ماهی
به گرد زمین
زمینی
که خورشید را
چرخ می زند
خموشانه
به گرد خویشتن
نشسته ایم
به سرک کشیدن از دریچة چشم
به اندرون یکدیگر.
از تالاب های تاریک
شب ها
پیچکی بالا می رود و
به گرد هلال ماه
می پیچد
و بذرهای خسته اش را
در پیشانیِ ماه
می کارد
اجاقی
به خاکستر اندوده و
نه آتشیش پنهان
و ردِّ پایش
آه
ردِّ پایش
به گرداگرد اجاق کشیده است.
به جستجو
جاپایش را
دنبال می کنم.
ردِّ پا
از خاکستر آغاز می شود
و به خاکستر می پیوندد
شب ها
که ماه می آید
بر بلندای مرداب
به آب می نگرد
تا رویشِ جوانه ها را
بنگرد
که دانه ها
دوباره
به مرداب می ریزرد
ماه
می گرید
و مرداب
پستان خود را
در دهانش می گذارد
گوش می دهم
به آواز چکیدنِ آب
در شب.
تفنگ
پرنده را
می چکاند
پرنده
می چکد
چک
چک
در شب
در بستر می نشینم و
از حافظ
فال می گیرم.
سحر
باد
آثار جرم را پاک می کند.
پرها
در باد می رقصند
پرندة بی پر
به زمین می افتد
پرِ بی پرنده
بالا می رود
بالاتر از پرنده حتی.
یک ستاره کافی ست
تا شب چراغان شود.
درخت ها
از خیابان پاک می شوند
خطِ عابر پیاده
از خیابان پاک می شود
سالن سینما
مردی با چراغ قوه
در بین جمعیت حرکت می کند
من با کبریت روشن
در پستوی تاریک
به دنبال اولین نامه هستم.
و شب
در مسافر خانة شهر
خوابیده است.
چراغ ها
روشن و خاموش می شوند
بریده
بریده
می بینم
تصویر را
در زباله دانی
دو نفر جدال می کنند
خیابان
بریده
بریده
از روشن و خاموش شدن چراغ ها.
تو
بریده
بریده
می شوی.
هر تکه ات
در یک نگاتیو.
و من
تبدیل به سالاد خواهم شد.
شب جلو می آید
همچنان که خمیازه می کشد
غذا سفارش می دهد
+ ماست
+ سالاد
+ سبزی
دسته ات
در تاریکی جلو می آید.
با برق انگشتریت
چراغ ها
روشن و خاموش می شوند
پشت ویترین.
مردی
بریده
بریده
سخن می گوید
و پا پتی
می رقصد.
صندلی های خالیِ سینما
یک نفر
خودش را
حلق آویز کرده است.
همساز آونگ ساعت
چپ و راست می شود
جلوی نور را
می بندد و می گشاید.
و تو
همسازِ او
دست تکان می دهی
نزدیک خانه می رسم.
پارچه ای سیاه
در باد
دست تکان می دهد.
v
همیشه
کلمه ای هست
که بر کاغذ نوشته نشود
کلمه ای
که ذهنم
از من پنهان می کند
من از دستم
دستم از کاغذ
-خط خوردگی ها
ممکن است به این علت باشد -
و تنها
باران است
که می تواند
این نقطه چین ها را
بشوید
و از سپید های شعر
گل برویاند
سحر دمان
چراغ
به آفتاب می پیوندد
من به تو
شعر به ابدیت
رقص شهاب ها و
کودکیِِِ من
که در کوچه باغ های بادام و
عطر سیب
می دوید.
در دودِ رانه[1] و بغض
گم شد
انسان
کوچک و
کوچک تر شد
من می ترسم
کنار آسمان خراش بایستم و
عکس بگیرم.
چه آن گاه
به مورچه ای می مانم
در پای دیواری
دریغا
که عشق
کوچکتر از آن آسمان خراش است
بر بلندایِ آسمان خراش
ایستاده ای و
به آدمیان می نگری
چه کوچکند و
دریغ
که تو نیز از آنانی
چراغِ چشمک زن را
این روز ها
با ستارگان
اشتباه می گیرم
بوی الکل را
با عطر سیب
به پشت سر که بنگری
سمت چپ
مردی ایستاده
با شاخه ای گل و
پیراهنی سپید
و به دندان
سکة ماه را
محک می زند.
و می تواند
همانطور که می خندد
همزمان گریه کنند.
در خانه ام کنون و
بر چشم های من
اشکی نشسته
که از نوادگان شبنم است
سه بار
مسیر را عوض می کنی
گندترین جوب را
دنبال کن
او
به دریا
می رساندت.
قایقی کاغذی بساز و
برآن بنویس:
سلام
این از کاغذی بازیافتی ست
و جوهرش
از نفت ساخته می شود
این
یک برگ از روزنامه است
که مطالبی در مورد مرگ ماهیان دارد
بعد تلفن را بردار و شماره ای بگیر
بعد به آتش نشانی زنگ بزن و
نشانی مرا بده.
یک سال دیگر
من همین جا هستم
زیر آن درختِ سمت چپی نشسته ام و
به جوی می اندیشم
یک سال بعد نیز
زیر آن درخت سمت چپی دراز کشیده ام
زیر روزنامه ها.
باران
فقط
جای خالیش را
هاشور می زند
وباز
آن فضای تهی
چون قفسی به میله بندی باران
بر پرنده ای که نیست
از مردمکان جستجو
فاش می شود
در مه
پیچیده ام و
تاریک ترم
از شبان بی ستارة پار
به جستجوی فتیله
گمراه مشو
آن جام کوچکِ آتس را...
و بر این چار راهِ چشم انتظاری
گوش به ردِّ قافله
خواباندن :
که مقصد به مقصود می انجامد
مقصدِ مقصود قاصدان
گردنبندِ جاودانه ات را
به آسمان ببخش
تا راهم را بیابم و
روشنیِ سال هایِ رو دّر گریز را
زمانی از این پیش
خرد کودکی بودم
و بر آسمان
گردنبندی مرواریددوز می دیدم
و بادبادکِ کودکی هایم
که نخ می ربود و
ستاره را
دست تکان می داد
با نرم آهنگیِ نسیم پاییزی
و لرزشِ ریسمانش
که به حرکت ماهی می مانست
که در تلاشی ناگزیر
مرگ را و
دام را برقصد
و به بال زدن های کبوتری نوآموز
در طراوتی بهاری
اگر باریدن را
به ابر نیازی نبود
آن نخستین فانوس
که چشم چشمک های ستاره را سلام دهد
من بودم.
و آن نخستین کودک
که بادبادکی بی ریسمان
هوا کند.
سلامت را
به سال ها
جواب خواهم گفت
که در فروتنی آبشار و
در فرازش
فواره
همیشه تکرار جایز است.
نگران
در من می نگری و
من
مردی منجمدم
چکّه
چکّه
بر کاغذ سپید
می چکم.
کلماتی که
سقوط می کنند و
حرف به حرف
در میانه این برف سار
پرت می شوند
همیشه
بین سطرهای شعر
حفره ای است
که من
شب های بی چراغ و
بی تو
در آن می غلتم
و باز
از سطر نخست شعر
سر بر می کنم
و هنوز
آفتاب
از بامِ شعر
سر بر می کنم
و هنوز
آفتاب
از بامِ شعر
سربر نکرده است
گاهی می اندیشم
که آخر شبی سخت بی تو
حفره ای
زیر پاهایِ من
دهان می گشاید
که ناگزیر
پر است از حربه و تیغ تیز
ردّ پایت
از من می گریزد
و این ابر تیره
دیر گاهیست
خمیازه می کشد
و سر انجام
بنِ چاهی ست پر حربه
و بارانی
که مرا
هاشور خواهد زد
قفس این بار
میله میله نیست
دیوارهایی ست
که تو
هرگز
فضای خالیِ پشتِ آن را
احساس نخواهی کرد
بارانی
که ناگزیر از ابر است
ابری
که روشناییِ گردنبند ستاره را
پنهان می کند
و نیز
آن حفره نهایی را
که در آن فرو خواهم غلتید.
اين شعرهاو تمام شعرهايي كه تاكنون در وب لاگ آمده نوشته هاي قبل از سال ۸۰است كه در مجموعه اي به نام پرواز در پيله به چاپ رسيده است .پس از نوشتن چند شعر ديگرسراغ كارهاي جديد مي روم
قطار
به حرکت
می افتد
ساعت
می خوابد .
یادم نبود
قلب ام را
با ساعت
کوک کنم .
می خندی و
خنده
در تکرار درهای باز کوپه های مسافران
به قاه
قاه
تبدیل می شود
خنده های ام را
در کاسه چشمانم می ریزم
گریه هایم را
در دهانم
پنهان می کنم .
و چون خواندنِ شعر
آغاز شود
کاغذ سپید
نقش رد پاي دريا ميشود .
قطره هایی
که جزیره ای را
مانند
جزیره آب
در محاصره خاک
سرگردانیِ جاودانه زمین
در مدار نامعلومِ مرگ
و عشق را دیدم
مریم وار
- آبستنانه-
خرمای خشکیده را
می تکاند
برایت آسمانی آرزو می کنم . خورشید بودن را خودت آرزو کن و بر شاخسار تاک ماه به شرابی مقدس تبدیل می شود که مهتاب زدگان را جادوی جنون مادرزاد است و مرا از تمامی جهان به دست کوچکی قناعت کردن که پنج انگشت دارد و از میانه هر دو انگشتش دو خورشید یکی در طلوع و یکی در غروب زمان چنین می گذرد بهار را به سوغات آورده ای برای من اما پیرهنت بوی پاییز تازه دارد یکی خار در گلو شکسته ای اما بوی گلی می دهی که در ابتدای همیشه در انتهای ناگهان می شکوفد . ستاره ها را یکی یکی می چینیم تا موقعی که خورشید شدی از درخشیدن خجالت نکشی و از تنهایی مجبور نباشی که با شب هم صحبت شوی طرح سر انگشتان زخمی ام را چون به صورتِ نا شسته ماه دیدی خندیدی به خویشتن گفتی : شاعر از دیروز تا حالا چقدر قد کشیده ای - زیر نور ماه شاعران سریع قد می کشند در زیر نور ماه تا دفتر کوچکشان را بر روی آن بگذارند . تا نیمه شب که ماه تازه به حیاط خانه شما رسیده باشد عشق را نوبر کنی شعر را نوبر کنی و اگر خواستی امضایی پای آن نقش زنی تا فردا كه باز کوتاه قد بینی مرا و بگویی : شاعران در زیر بار شب چه کوتاه چه خمیده قامت می شوند و باز شب که آهسته چارپایه را پنهان کنی باز طرحِ سرانگشتی زخمی تر به خویش می گویی : واقعاً مثل اینکه قد کشیده ای می گویم : پس حقیقتاً دیشب ماه بدر کامل بوده است می گویی : اما شاعران چنین اند همانان که دفترِ کوچکِ شعرشان را هر شب بر روی ماه می خوانم به خود می گویم : پس ماه دیشب ... پس ماهِ بدر کامل ... آه همسایه آفتاب بودن چه لذتی دارد
از سطر اول
به سطر دوم
سقوط مي كنم
و تو تازه
درسطرسوم است
كه صدايي مشكوك مي شنوي
صدايي چون صداي واقعيت سنگ
درگذر
در سطر چهارم
از پنجره آسمان خراش
به بيرون مي نگري
نسيم ملايم
فرو خفته است و
بر سنگفرش پايين دست
تابوتي درگذراست
;i
سحردمان
آفتاب
به ابر
می انجامد
همیشه
اندوه قدیمی من :
درختی کهن سال و
منی
شباهت برده به تیر
شبان دمان
ابر
به محاق هِق هِق ماه
می انجامد
و غبار سواری
که تفنگش
شیهه می کشد
و اسبش
شلیک می کند
پیچک تاک
که ماه را
قابی عتیق می گیرد
ماهی
که میوه نهایی تاک است
تا انسان را
از سقوط
باز دارد
تمام راه های جهان
به غربت می انجامد و
اشک
گیسوی نقر ای ماه
که در برکۀ خیس و آه
به خزه ها تبدیل می شود
تا ماهکیانِ کوچک کاریز را
پناهی دهد
به آسمان
که می نگرم
تویی
و کرم
نیمی از ماه را
جویده است.
هلالی
که نامت را
نیمِ پناهی از بادهای مخالف و فرسایش دهد
زالوانی
که پزشک
تا ول های نترکیده سر انگشتانِ شعر و نوشتن را
تجویز کرده است
و استخوان پاره های من
که سقفی از آن خواهم پرداخت
خانه ای را
که در ان
چشم انتظار هر سروده تازه باشی
دیری ست
تا غمنامه
آغاز شده است
و مرغان مهاجر
آسمان را
بر بال های زخمی خویش
می برند ،
بر آسمان
ستاره ها خواهم نشاند و
بر هر انگشتت
هلال ماهی
که می درخشد.
همیشه
از پس پرواز مرغان مهاجر
پرواز
عقده سر کوفته هر کودک می شود
از پس آواز آخرین مرغ
برف
سراسر دفترم را
سپید پوش می کند
سطری شعر
تا میانه برف ها را
بگذارد
و تو را
راهی باز کند
که باز گردی
و این که هر چه می نویسم
انگشتانم
کوچک و کوچکتر می شود
مهم نیست
اینکه
همیشه
قدمی فاصله می ماند
اینکه
همیشه
یک فصل دیر می رسم .
[
خورشیدحتماً
بالای این شعره
که موهات
طلایی شدن و
برق می زنن]
زردِ زردِ سرخم من
توفان
همیشه
مرا
زخمی نو به ارمغان می آورد
و زخم
پوست می اندازد و
بزرگ می شود
[ همیشۀخدا
لابه لایِ این زخما
یه جایی واسه تو هس
همیشه
همیشه
همیشۀخدا]
گیسوان ِ نقره ای ماه را
که طناب رهایی توست بگیر .
درخت
به برف نشسته است و
زخم
به چرک
و پاییز
بادم صفراییش
و ماخولیای وزش
و وهَم خورشید بودن
فریاد رعدواری
که نوریش نیست .
به دهانِ تندران
فریادت کرد و نیافت
به چشم برقت کنون می جوید
سر انگشتانِ باران و
باد های بهاری را
توان برانگیختن من نیست
هیچ بادی نیست
که شکوفه ریزم کند و
به میوه های آتشم بیاراید
سطر ها
از پس هم
پلکانی
که به بالای آسمان خراش
می انجامد
و بالای این شعر
آبشاری ست
از کلمات مُذاب
که مرا
ذره به ذره
تا به ذره واپسین
ذوب می کند
آبشاری فروریزان
بر شانه هایم
که چکّه
چکّه
می چکم در خویش
زمین
کمند برفکی
به گردش به گرد من
به هر دمم کمند
تنگ تر
نفس بندتر
خورشید
خوابالود و
من
به سرنوشت خویش می اندیشم
به سرگذشت تو
و اینکه
چرا همیشه کلمات فرو می ریزند
چرا همیشه
این سطر ها
شکسته اند
چون کف شکسته کوزه ای
که دریایی را
در خویش می پذیرد و
تشنگی ات را
نَمی آب
باز پس نمی دهد
و اینکه هنوز می توانم
پایان این نوشته را
امضا کنم
به من می گوید:
هنوز
آن مرد مذاب
تا ته نچکیده است و
هنوز
فرسایشم
به فرجامی
مويي
سپيد مي شود
تا سطري سياه
شعرمن
اما
يكي دريچه استمداد است
ومن
شب زده اي را ما نم
در توهم چراغ
هذيان گو
و چنان كه
مار گزيده
ازريسمان سياه وسپيد مي ترسد
شب زده
از سياهي جو هر
2
پروانه اي كوچك
مي شناسم
كه در بازار شلوغ شهر
شمعدان هاي عتيقه مي فروشد
مسيحي
صليب را
به خود مي كشد
مسيحا
خودرابه صليب
و لاجرم او انسان بزرگ تر است
كه صليب سرخ تسليخ را
كه عيسي خود تابه زيرچوب افقي اش هم نمي رسيد
در جيب كوچك شلوارش
پنهان مي كند
به نام خدا
با سلام من پرهام طلايي متولد1359 ساكن شهر آباده در استان فارس هستم
و مدت 10 سال است كه به صورت جدی شعر مينويسم و در اين پست
برايتان چند كار نسبتا قديمي را مي نويسم
…اميدوارم بپسنديد و نقد كنيد……………………………………………………
بادبادك كودك
بادها را توان بريدن ريسمانش نيست
- ماهم - را كاش
ريسماني بسته بودم
…………………………………
.از پرنده
فقط
دو بال در خاطر مي ماند
از گستردگي آسمان
فقط
تكه اي به اندازه پرنده
و از تو
فقط
چشمي كه به آسمان مي نگرد